سه سالگی و لجبازی
دختر عزیزم کم کم به پایان سه سالگی خودش نزدیک میشه. این روزها دخترکم داره به خود باوری میرسه و طلب استقلال شخصیت داره.
دخترکم گاهی رو با شیرین زبونی میگذرونه و محبت های خالصانه ش رو نثارم میکنه و گاهی هم مصممه تا بزرگ شدنش رو به رخ بکشه.
خیلی سخته که بخوای هم به خواسته های خانوم کوچولو توجه کنی و هم بخوای قانعش کنی که مثلا فلان کارش منطقی نیست و نباید انجام بده. اونم با وجود مادر کم حوصله ای مثل من. البته تمام سعیم رو میکنم که تا اونجا که امکانش هست به خواسته ها و نظراتش احترام بزارم. دخترم این روزها مشغول ساختن شخصیت آینده شه!
عزیزکم,
ثمینای عزیز و مهربانم, چقدر تلاش میکنم تا برابر خواسته هات منعطف باشم و به همان اندازه چقدر ناتوانم!
شاید مهمترین دلیلش تنها بودنت باشه. هم در خانه و هم در جمع فامیل. کوچولوهای تازه به دنیا آمده ی ما هنوز برای بازی با تو کوچکند و تو...
تو همچون پیچکی سبز و زیبا در تلاش برای تعالی و رشد جسمی و شخصیتی.
عشق کوچک من...
فقط بدان در تمام لحظه های تنهایی و در تمام لحظه هایی که غرق در دنیای پاک کودکی خود هستی من
منی که مرا مادر می نامی
سرمست از این افتخار و موهبت الهی, به خود قول میدهم و با خود عهد میبندم تمام تلاشم و تمام همتم برای کمک به تکامل شخصیتت باشد.
دوست دارم در این دنیای رنگ به رنگ هزار رنگ و پر نیرنگ , محکم و مقاوم و مهربان و جسور و پر تلاش باشی.
ثمینای من,
همچون نامت برایم گرانبها تر از هرچیزی. ببخش بر من کم کاستی اگر هست. چون محبت و مهربانیت دریایی بی پایان است.
بی اندازه دوستت دارم


سه سالگی و لجبازی
